
هرگز از دُور زمان ننالیدم و روی از گردش ایّام در هم نکشیده بودم ، وقتی که پایم برهنه بود و استطاعت پای پوشی نداشتم بجامع کوفه درآمدم دلتنگ یکی را دیدم که پای نداشت؛ شکر نعمت حق بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم .
مرغ بریان به چشم مردم سیر
کمتر از برگ ترّه بر خوانیست
وآنکه را دستگاه قدرت نیست
شلغم پخته مرغ بریانیست
پارسائی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی شد مدتها در آن رنجوری بود و علی الدّوام شکر خدای تعالی همی گفت:
که احمدالله به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی
گر مرا زار به کشتن دهد آن یار عزیز
تا نگوئی که در آن دم غم جانم باشد
گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد
که دل آزرده شد از من غم آنم باشد
![]()
ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگ او گرش بویی
اول اردیبهشت ماه روز سعدی است ، سعدی عزیز من ؛ کسی که همواره حضورش در محله ما باعث افتخار همگان است ، و من نیز که خود متولد اردیبهشت ماه هستم از اینکه ماه تولدم با ماه بزرگداشت استاد سخن یکی است؛ بر خود می بالم.
ما در کودکی هر روز از جلوی آرامگاه سعدی می گذشتیم تا به مدرسه برسیم، دبستانی که نامش "گلستان سعدی" بود و بعد از آن نیز با ورود به دنیای نوجوانی پا به مدرسه راهنمایی "بوستان سعدی" گذاشتیم .
از همان دوران بود که من با عضویت در کتابخانه کوچک آرامگاه ، توانستم دست کم هفته ایی یک بار وارد آرامگاه استاد سخن شوم.
تمام فضای آرامگاه آکنده از بوی عطرعشق، احساس و صداقت است.
هر زمان که بر سر مزار استاد می روم اشعارش بر روی کاشی کاری دیوارها ، توجه مرا به خود جلب می کند :
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست
و درهمین لحظه است که احساس سبکی میکنم و برای لحظاتی تمام غصه ها و دلتنگی ها را از یاد خواهم برد.
در گوشه ایی دیگر می خوانم :
جامی چه بقا دارد در رهگذر سنگی
دور فلک آن سنگ است ای خواجه تو ان جامی
در این لحظه تمام دنیا در نظرم کوچک خواهد شد.
برمی گردم و در سمتی دیگر می خوانم :
دوش مرغی به صبح می نالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که تو را
بانگ مرغی چنان کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح خوان و من خاموش
پس می بینم که تا چه اندازه در برابر خدای خود قصور و کوتاهی کرده ام.
و ای کاش می توانستم تا دور نشده ، از این همه غفلت دوری کنم.
بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر به درگاه خدای آورد
ور نه سزاوار خداوندیش
کس نتواند که بجای آورد
زهرا حسنی
بهار ۱۳۸۷ خورشیدی
به یاد اون روزهایی که آقای مهران دوستی
داستان جذاب لیلی و مجنون رو در برنامه
هزار پنجره ( برنامه قبل از نشانی ) از رادیو جوان
اجرا می کردند و اشک شنوندگان رو در می آوردند !!
چون پرده کشید گل به صحرا
شد خاک به روی گل مطرا
خورشیدزقطره های باده
خون از رگ ارغوان گشاده
بلبل زدرخت سر کشیده
مجنون صفت آه برکشیده
در فصل گلی چنین همایون
لیلی زوثاق رفت بیرون
بند سر زلف تاب داده
گل را زبنفشه آب داده
تا سبزه باغ را ببیند
در سایه سرخ گل نشیند
نه نه غرضش نه این سخن بود
نه سرو وگل و نه نسترن بود
بودش غرض آنکه در پناهی
چون سوختگان بر آرد اهی
با بلبل مست راز گوید
غم های گذشته باز گوید
بر سبزه نشست خرمن گل
نالید چو در بهار بلبل
که ای یار موافق وفا دار
وی چون من و هم به من سزاوار
ای سرو جوانه جوانمرد
وی بادل گرم و با دم سرد
آی از در آنکه در چنین باغ
آیی و زدایی از دلم داغ
لیلی که چوگنج شد حصاری
می بود چو ماه در عماری
می زد نفسی گرفته چون میغ
می خورد غمی نهفته چون تیغ
دل تنگ چنان که بود می زیست
بی تنگ دلی به عشق در کیست
این چیزایی که اینجا مینویسم فقط برداشت شخصی خودم هست از
برنامه هایی که دیده ام یا شنیده ام !!
به نظر من بهترین برنامه تلوزیون :
مردهزار چهره و پیامک از دیار باقی ، بود
بهترین بازیگر هم مهران مدیری بود
از برنامه های رادیو ( که البته من فقط شبکه رادیویی جوان )
را گوش میدادم هم بهترین هایش :
بهترین برنامه های رادیو جوان در نوروز 87
1 : نشانی بهار
2 : دو هفت تا سیزده تا
بهترین گوینده : مهران دوستی و بنفشه رافعی
بهترین سردبیر: مهدی شاه رضای و امین نبی اللهی
بهترین تهیه کننده : فقط علی رضا محمد نیا
بهترین گزارشگران : مهران دوستی ، آقای گیل آبادی ، آقای حسینی
آخه بهترین گزارشها رو از کاظمین و کربلا فرستادند
این بهترین ها بود از نظر من
حالا به نظر شما بهترینهای رادیو و تلوزیون در نوروز87
چه برنامه هایی و چه کسانی هستند ؟؟؟
در کجا هستی نهان ای مرغ
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخه های شوق ؟
می پری از روی چشم سبز یک مرداب
یا که می شویی کنار چشمه ادراک بال و پر ؟
هر کجا هستی ، بگو با من
آفتابی شو آفتابی
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
وفکر کن که چه تنهاست اگر که
ماهی کوچک
دچار آبی دریای بی کران باشد