وقتی دنیا رو عاشقانه نگاه کنی
انگار که خدا رو می بینی
وقتی یه پروانه داره از پیله اش بیرون می آید
وقتی گنجشک کوچکی غذا به دهان جوجه اش می گذارد
وقتی شب چادر سیاهش را به سر آسمان می کشد
و یک مشت نگین نقره ای رنگ روی آن می پاشد
وقتی نسیمی می وزد و بوسه ای روی گونه های
غنچه ای میگذارد که در حال شکفتن هست
وقتی نور خورشید از لابه لای ابرها می تابد
وقتی درختی جوانه میزند و شکوفه می دهد
وهنگامی که فصل برگ ریزان می شود
وقتی که قاصدکی همراه باد به این سو و آن سو می دود
وهزاران جلوه زیبای دیگر طبیعت
همه و همه من را به سوی کسی می کشاند
که این دنیای زیبا رو عاشقانه ، زیبا آفریده


ای کاش فرشته ای بودم با دوبال مثل پروانه
آنگاه به همه جای دنیا میرفتم
و هرکسی را که غمگین بود شاد میکردم
خدایا برای اینکه فرشته مهربانی باشم
به من قلب پاکی بده مثل یک چشمه آب
پاک و زلال
چشمه ای که آبش از عشق باشد
تا بتوانم آن را در دلم جاری کنم
تا همه موجوداتی که آفریده ای از
این عشق سیراب شوند
شبی با حافظ در کنار رادیو جوانی ها :
عجب شب هیجان انگیزی بود برای من ( جای همه دوستان خیلی خیلی سبز )
بعد از یکی دو ساعت انتظار حدود ساعت 9 شب بود که آقایان رادیویی به حافظیه شیراز تشریف آوردند. 
من که پر از هیجان بودم ، هرچی هم که می
خواستم بگم یادم رفت !!! چه کنیم دیگه تا
حالا این رادیوییهای عزیز رو از نزدیک ندیده
بودم .
در حافظیه کنار مقبره حافظ گرانقدر با دوستان
وبلاگ نویس شبکه جوان آشنا شدم .
البته من و زهره بهتاج از چند مدت پیش باهم
آشنا بودیم که در این شب حافظ دیدار ها تازه شد.
این آقای روابط عمومی (همون یه شنونده معروف) جناب سید حسین حسینی برای ما از سختی کار در
رادیو و برنامه سازی در رادیو جوان که دچار محدودیتهای زیادی هست صحبت کردند. همچنین از
محدودیتهای پخش موسیقیهای جوان پسند در رادیو جوان گفتند ، که البته حق هم دارند زیرا رادیو جوان از
طرف گروه هایی تحت فشارند و همچنین با ملیونها سلیقه روبه رو هستند و هر شنونده رادیو هم انتظارش
از رادیو اینه که سلیقه مورد نظر خودش اجرا بشه. من که باشنیدن این چیزا اگه یه ذره هم علاقه
به کار در رادیو داشتم اون علاقه رو از دست دادم و احساس میکنم کارمند رادیو بودن خیلی خیلی
سخته و براورده کردن سلیقه های متفاوت ملیونها مخاطب رادیو کار هر کسی نیست.
در این شب به یاد ماندنی چیزای دیگه ای هم اتفاق افتاد و مهمترینش اجرای برنامه زنده رادیویی
با همکاری شبکه رادیویی شیراز از کنار حافظیه برای همه مخاطبان رادیو جوان .
من که از طرف همه شیرازیها از حظور آقای دکتر گیل آبادی ( مدیر عزیز و دوستداشتنی شبکه رادیویی
جوان )،آقای گودرزی ( مدیر محترم گروه فرهنگ و ادب رادیو جوان ) ، آقای مهران دوستی( مجری
دوستداشتنی و بامزه رادیو ) ،آقای روابط عمومی ! ( سید حسین حسینی ) و آقای مهدی شاه رضایی
( سردبیر محترم برنامه نشانی ) در شهرم شیراز حسابی تشکر میکنم.
این بود خلاصه ای از اتفاقات شبی با حافظ در کنار عوامل رادیو جوان
این شب برای همیشه در ذهن من جای گرفت و شد یکی از بهترین خاطرات زندگی من
15 آذر 1386 پنج شنبه شب ساعت 21 تا 22 و 30 دقیقه یعنی همون 9 تا 10 و نیم خودمون
مطالبی رو که میخوام این جا بنویسم نقل قولی است از یک دوست
دوستی که از دختر بودن خودش ناراضی است و دلایلش هم این هست:
ای کاش پسر بودم ....
اگه من پسر بودم هرجا دلم میخواست میرفتم و میتوانستم آزادانه در جامعه رفت و آمد کنم .
در هر ساعت از شبانه روز، اصلا دیگه مهم نبود شبه یا روزه !
ای کاش پسر بودم اون وقت از امتیازات اجتماعی و فرهنگی و چیزای دیگه برخوردار
میشدم ، 90 درصد دخترا و زنهای اطرافم دلشون میخواست پسر بودند.
هر وقت کسی میخواد بچه دار بشه همه میگن خدا کنه یه پسر کاکل به سر گیرت بیاد
واگر خدا به کسی چند تا دختر پشت هم بده همه میگن بی چاره بدبخت یه دونه پسر هم
نداره ! اصلا بعضی مردها به خاطر پسردار شدن میرن و دوباره زن می گیرن.
دخترها وزن ها در فرهنگ و آداب و رسوم ما ایرانی ها خیلی خیلی آسیب پذیرترند
مثلا یه زن یا دختر هیچ وقت نمی تونند بدون حمایت یک مرد ( پدر ، برادر ،
شوهر ، عمو ، دایی و خلاصه یکی از مردان محرم به او ) به تنهایی زندگی کند.
پسرها در ازدواج کردن هم دارای امتیازات بیشتری نسبت به دختر ها هستند
مثلا اگه یه پسر از یه دختر خوشش بیاد راحت میره خواستگاری اون
اما اگه یه دختر از یه پسر خوشش بیاد چی ؟؟
آیا شان اجتماعی و غرور شخصیتی و عرف جامعه وقانون طبیعی زندگی
به اون دختر اجازه میده که بره خواستگاری از پسر مورد علاقه اش ؟
اگه بخواد این کار رو بکند باید روی همه این چیزا پا بگذاره، و اوضاع موقعی
بدتر میشه که اطرافیا ن اون دختر از پسر مورد علاقه اش خوششان نیاید.
یه پسر یا مرد در هر سن و سالی که باشه میتونه ازدواج کنه
یه زن و یه دختر اگه سن ازدواجش یه خورده بالا بره شانس ازدواجش خیلی
کم میشه اما یه مرد 50یا 60 یا حتی 90 ساله هم که بشه میتونه خیلی راحت بره
زن بگیره.اصلا بعضی مردها با دختر هایی ازدواج میکنند که جای دختر یا حتی
نوه شان هست!!!
خلاصه که اگه من پسر بودم ، ..........
البته میدونم این چیزایی که نوشتم در بعضی جاها کاملا برعکسش هم هست
اما چه میشود کرد که جزء واقعیتهای جامعه هست .
حالا شما اگه میخوایید اون رو راهنمایی کنید براش اینجا نظر بگذارید :
اوج خودم را گم کرده ام
می ترسم از لحظه بعد
و از این پنجره که به روی احساسم گشوده شد
برگی روی فراموشی دستم افتاد : برگ اقاقیا !
بوی ترانه ای گم شده میدهد
بوی لالایی که روی چهره مادرم نوسان میکند
از پنجره
غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم
بیهوده بود، بیهوده بود
این دیوار ، روی درهای باغ سبز فرو ریخت
زنجیر طلایی بازی ها ،
و دریچه روشن قصه ها ، زیر این آوار رفت
آن طرف سیاهی ( من ) پیداست
روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام
شبیه غمی
و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام
روی این پله ها غمی تنها نشست